آخرین مطالب
سال نو مبارک
سلام. دوست خوبم آقای عزیز محمدی یک مسابقه جالب همراه با جایزه ترتیب دادن.

عکس بالا چه مفهوم و سخنی را بیان می کند؟ (عکس چی می خواد بگه؟)
هر کسی که بتواند زودتر از دیگران جواب درست رو در بخش نظرات این مطلب درج کند برنده مسابقه خواهد بود. جواب های هم که بتوانند تا جایی مفهوم درست رو برسانند مورد قبول هستند.
درضمن چند نفر از دوستان به لیست نویسندگان وبلاگ اضافه شدند. وبلاگ با زحمات خانم قلندری و آقای رشدی سرزنده تر و پربارتر شده و این روند ادامه پیدا خواهد کرد. امیدوارم ( مطمئنم ) با حضور نویسندگان جدید شاهد پیشرفت بیشتر وبلاگ باشیم.




ممنونیم از این همه لطفشون.


چند تا مطلب در مورد آموزش مجازی در دانشگاه ها و رشته مدیریت اجرایی و MBA در این فایل هست . حتما دانلود کنین و بخونین.
ارسال کننده: خانم قلندری.


به نام خدا
"از جام جم تا ارم با دوستان"
خواهش و التماس واشک وغش وضعف ونذرونیازو اصرارودرخواست ونامه ی سرگشاده و سربسته و پیغام وپسغام و کامنت و آفلاین وتلفن و اس ام اس وبلوتوس کافیه من به اصرار دوستان وآشنایان و همسایگان و فک و فامیل و مساعدت مه و خورشید و فلک بالاخره تصمیم گرفتم افتخار بدم وبعد از یه سال و یه ماهی که از افتتاح وبلاگ میگذره یه سری بهش بزنم وبا حضورم وبلاگ رو مزین کنم .
البته من همینجا ازاین تریبون تمام مطالب بالا رو تکذیب میکنم واعلام میکنم که همش شوخی بود جسارتم رو ببخشین.امروز اومدم تا خدمت دوستان عزیز عرض ارادت بکنم و باید اعتراف کنم خداییش کارتون محشره و حرف نداره خیلی حال کردم مطالب وبلاگ هم خیلی جالب بود (هم مطالب علمی وهم مطالب غیر علمی) و باید به امیر حسین و علی و خانم قلندری بگم دست مریزاد و از اینکه وقت گذاشتین ومیزارین بابت این کار دستتون درد نکنه.
البته علت عدم حضور ...


یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش مارك بود و انگار همهی كتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم: 'كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!'
من برای آخر هفته ام برنامه ریزی كرده بودم. (مسابقهی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانهی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همینطور كه می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.


وداع نامه
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم در میان لاله و گل آشیانی داشتیم
سلام به همه همکلاسی های عزیز و دوستای خوبم .
یه سلام صاف و ساده‚همین .
همیشه رفتن رسیدن نیست‚ اما برای رسیدن باید رفت
من اولین بارمه که وبلاگ رو میبینم .
اول از همه باید به امیرحسین و علی جان و خانم قلندری بگم دست مریزاد و ازشون بابت زحمتی که برای وبلاگ کشیدن تشکر کنم .
دوم اینکه وقتی این حرفهای قشنگ دوستامونو خوندم مخصوصا" نوشته خانم قلندری رو که خیلی زیبا و کامل از لحاظ نوشتاری بود گفتم منم کمی اینجا هارو سیاه کنم.
انگار همین دیروز بود مهران حسنی زنگ زده گفت هر دو تامون تو کنکور قبول شدیم با چه شورو شوقی اومدیم ثبت نام ولی بعد 1 ترم من آرزو میکردم زود تر تموم شه( می گفتم: خدایا کی تموم میشن این درسا)حالا شوخی شوخی تموم شد تموووووووووووووووووومممممممم.
حالا نمی دونم واسه تموم شدنش خوشحال باشم یا واسه دوباره ندیدنه خیلی از شماها ناراحت
بگذریم .
من تو این 4 ترم تا جای که تونستم تلاش کردم کسی رو اذیت نکنم ناراحت نکنم اگه تو این مدت من کاری کردم‚حرفی زدم که کسی رو رنجوندم حلالم کنه یا بیاد بهم بگه تا برام تجربه شه کسه دیگه ای رو اذیت نکنم .
من فقط 1 بار تو کلاس از دست همکلاسی ها ناراحت شدم اونم بخاطر تبعیضی بود که سر جریان اردو گذاشته شد.اونم که گذشت و به خاطرات پیوست .
این زیرم اسم همکلاسیای که برام عزیزن و دوسشون دارمو نوشتم 1 خوردم شیطنت کردم .
مهران حسنی رو دوست دارم واسه اینکه خبر قبولیم تو کارشناسی رو اون بهم داد(مهران‚ آرزو میکنم ادامه تحصیل بدی تو تهران)
آرش عبداللهی رو دوست دارم بخاطر شوخی های با مزش(آرش‚ اسم پسرتو بذار کیارش)
حامد یزدان پناه دوست دارم واسه خنده هاش(حامد کم بشو سوار اتوبوس واحد)
بهرام دوست دارم چون انگلیسی بلده(بهرام‚اسم خودتو بذار آبراهام)
مجتبی گمار رو دوست دارم بخاطر ساکت بودنش(مجتبی گمار‚نشینی بازی کنی قمار)
فرزاد حسنی رو دوست دارم بخاطر ریشاش(فرزاد حسنی‚بپا اشتباه نگیرند با مجری فرزاد حسنی)
هدایت رو دوست دارم بخاطر سادگی و صاف بودنش(هدایت‚ کشتی ما رو با صدایت)
حسن اسدی رو دوست دارم بخاطر مرامش(حسن اسدی‚ بپا منو الکی نزنی)
رحیم نجفی رو دوست دارم بخاطر لهجه با مزش(رحیم نجفی‚واسه ما جور می کنی وام بانکی)
سید امیر و آقای اقالیمی رو دوست دارم چون بی آلایشن (اقالیمی هوای ما رو نگه دار پیش این قاضی طباطبایی)
علی رشدی رو دوست دارم واسه کمکاش(چون جولوی اسمه من چیزی ننوشته بود منم چیزی نمینویسم)
یاشار پرویزی رو دوست دارم بخاطر پشت کارش(یاشار آدام......سوزونه گولاق آسار)
و.................................
از بقیه آقایونی که اسمشونو اینجا نیاوردم معذرت میخوام اونها هم برام عزیزن.
خانومها هم که خدمته همشون ارادت دارم مخصوصا" خانمها زکی سار‚علوی‚قلندری‚بزرگی و...
خوب دیگه سرتونو درد آوردم .
دیگه وقت گفتن کلمه خداحافظ
خداحافظ روزهای گذشته, سلام روزهای آینده
خداحافظ همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاهام
خداحافظ واسه اینکه
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ …خداحافظ…همین حالا…
ارسال کننده مطلب: آقای رجب زاده


گرافیک کامپیوتری دوشنبه ۲۳/۱۰/۸۷ ۱۱-۱۳
پایگاه داده ها سه شنبه ۲۴/۱۰/۸۷
انقلاب اسلامی شنبه ۲۸/۱۰/۸۷
محیط های چند رسانه ای دوشنبه ۳۰/۱۰/۸۷ ۱۱-۱۳
متون اسلامی پنج شنبه ۳/۱۱/۸۷ ۱۴-۱۶
کار آفرینی ( استاد قراچورلو ) یکشنبه ۶/۱۱/۸۷ ۱۴-۱۶
تاریخ اسلام ۷/۱۱/۸۷
شبیه سازی ۸/۱۱/۸۷
نظریه ماشین ها ۸/۱۱/۸۷
شی گرا ۱۰/۱۱/۸۷




|
این اگهی در سایت استاد درج شده بود در بخش آگهی: |
|
توجه: 1. جزوه و کتاب درسی مورد نظر، در بخش جزوه های درسی همین سایت قابل دریافت است. 2. در قسمت دانلود سایت، فایلهایی مفید برای پروژه عملی قرار داده شده است. 3. سوالات امتحان پایان ترم بر اساس مطالب تدریس شده در طول ترم به شرح زیر خواهد بود: · آشنایی با سخت افزار های گرافیکی و انواع نمایش دهنده ها · آشنایی با شیوه کار دوربین های دیجیتالی و اسکنر ها · انواع سیستمهای نمایش رنگ و تبدیل آنها به یکدیگر · خروجی های مبنا (نقطه، خط، دایره و بیضی) و الگوریتمهای ترسیم آنها · روشهای رنگ آمیزی اشکال · روشهای مقابله با Anti Aliasing · الگوریتمهای Dithering و Nearest Color · تبدیلات دو بعدی |


اسکنرها ، چاپگرها و دوربین های دیجیتالی


نمونه سوالات را از سایت استاد بگیرید یک جزوه به همراه یک کتاب نیز وجود دارد البته ابتدا باید ثبت نامتان تکمیل شود .در صورت لزوم اگر نتوانید اطلاع دهید تا در وبلاگ قرار دهیم.


اسرار عاشورا(جلدهای ۱ و ۲)سيد محمد نجفى يزدى
پيام عاشورا(حاوى بيش از 160 پيام از حسين بن على (ع ) )محمد صادق نجمى




مراكز اقتصادي بزرگ كشورها به پناهگاههايي براي رهايي از حومههاي فقير شهرها تبديل شدهاند و در يك كلام ميتوان گفت اين مراكز اقتصادي بزرگ جاي خوشايندي براي زندگي نيستند.
اين داستان همه شهرهاي پرتراكم جهان است كه مردم براي دستيابي به سهم خود از منابع آنها به هم ميخورند. در اكثر اين شهرها سيستم حملونقل نيز ضعيف است و از فقدان نوسازي رنج ميبرد.
متراكمترين شهرهاي جهان در كدام نواحي واقعند؟ نيازي نيست چندان از آسيا دورتر رويد. در اين قاره رشد اقتصادي آنچنان است كه 16شهر از 20شهر متراكم جهان را در خود جاي داده است. براساس دادهها و آماري كه در سال 2007 توسط سايت citymayors.com به دست آمده است، شهرهاي بمبئي و كلكته هر دو از هندوستان در صدر اين فهرست قرار گرفتند و در هر كيلومتر مربع، تراكم جمعيتي بيش از 23000نفر دارند. تراكم جمعيتي هر دوي اين شهرها مانند شهرهايي كه در جايگاههاي بعدي فهرست پشت سر آنها قرار گرفتهاند مانند تراكم جمعيتي برخي متروهاي ايالاتمتحده مانند چارلستون، گرين بي و بركلي است.


يک توپ بيس بال تو دست من شايد 6 دلار بيارزه.
يک توپ بيس بال تو دست راجر کلمن 4.75 ميليون دلار ميارزه.
بستگي داره تو دست کي باشه.
A baseball in my hands is worth about $6.
A baseball in Roger Clemens' hands is worth $4.75 million.
It depends on whose hands it's in.
------------ --------- --------- --------- --------- -


وقتی از دوستی جدا می شوید غمی به دل راه نمی دهید زیرا آنچه که شمارا در او بیش از همه دوست می دارید ای بسا در جدایی بهتر در چشم شما جلوه کند، چنانکه کوه نورد وقتی از دشت به کوه می نگرد آنرا بهتر می بیند و خوشتر آنکه در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر انکه روح شما ژرفتر و عظیم تر شود
جبران خلیل جبران
انسانها با دو چشم و یک زبان به دنیا می آیند تا دو برابر آنچه می گویند ببینند ، ولی از طرز سلوکشان این طور استنباط می شود که آنه با دو زبان و یک چشم تولد یافته اند ، زیرا همان افرادی که کمتر دیده اند بیشتر حرف می زنند و آنهاییکه هیچ ندیده اند ، دربارۀ همه چیز اظهار نظر می کنند
کولتون


ارسال کننده خانم پروین جبرئیلی
... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال 1348« امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه¬ای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).
گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.
وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هایم و نوشته¬هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود می¬داند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد.


My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed. How could she do this to me?
خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟


بنام آفريننده تمامي عشقها
سلام بر حسين و دوستدارانش .سلام بر اهليت و شگفتيهاي بي بديل عاشورا .سلام بر آنکس و آنچيز که به ياد لحظات نيايش و شهادت حسين برپا مي شود و در دل نور حسين را احساس مي کند .سلام بر عشق. عشق يعني گذشتن از خود از جوان خود از طفل خود و از مقام و منصب و اهل بيت خود. عشق يعني حسين آنگاه که در نيم هاي پيکار به جبرئيل که آمده است سخن حق را بر او بگويد تشر بزند و بگويد از ميان من و خداي من دور باش ديگر فاصله بين من و او نيست که تو آن فاصله را پر کني. عشق يعني حسين آن زمان که طفل شش ماهه اش را در دست بگيرد و به قربانگاه ببرد و با صداي زيباي خود به نااهلان و دين فروشان بگويد که شما مرا متهم به بدعت در دين مي کنيد من قرباني مکه به کربلا آوردم و آنگاه خون مبارک علي اصغر را به آسمان پرتاب کند و بگويد خدايا اين قرباني را از من قبول کن.
عشق يعني تسليم مطلق .هر آنچه معشوق بگويد بايد پذيرفت گرچه آن کفر باشد گرچه آن غير عقلي و غير منطقي باشد چون معشوق مظهر تمام نازهاست. و آنگاه حسين ناز خدا را مي کشد و در لحظه اي که سرش را بريدند با الفاظ معشوق سرمبارکش به آسمانها هجرت کرد و به معشوق ازلي پيوست و خود مظهر همه نازها شد و زينب کبري با رسيدن بر گودال قتلگاه صدا بر مي آورد و شيون و ناله مي کند احمق مردمي ناله زينب کبري را به داغ برادر تشبيه مي کنند اما باور ندارند که ناله ناله ي دوري عاشق از معشوق است چون ديگر زينب معشوق خود را از دست داده و از تلاتو نور او بي نصيب شده. مگر آنها تشنه و تشنه نمي گفتند . آنها تشنه عشق بودند نه آب . آب يعني همه عشق ها و چه زيبا و چه زيبا حسين به آن آب رسيد. اي دوستداران حسين صداي هل من ناصر حسين امروز از ديارها و شهر ها و روستاها به گوش مي رسد امروز يزيدها بر مردمان ستمديده اي تسلت پيدا کرده و منتظر حسين هستند .
صداي غمگين مادران و دختران و کودکان داغدار قره باغ که در دست يزيديان زمان و بي غيرتان راحت طلب مانند علي اف ها گرفتارند .صداي داغ و هزين کودکان غزه که در دستان سران اسرائيل و بي غيرتان عرب گرفتارند و صداي کودکان تحقير شده اسرائيل انان که از کشته شدن کودکان ناراحتند و خود بازيچه هستند و کشته مي شوند.صداي مظلوم انسانهاي که در بند زندان حکومتهاي جور اسيرند و جرمشان راستگوي و فاش کردن اسرا نهان حکومتهاست .صداي مظلوم همه انسانهاي که روي گنج نشسته اما فقيرند بي کارند. همه اين صداها از حلقوم حسين است.
حسين 1400 سال پيش ديگر نيست اما حسينها از حسين مانده است که امروز صداي مظلوميتش حتي بگوش اطرافيانش هم نمي رسد .مگر حسين را نصار و يهود کشت ..... نه ..... حسين را مسلمانان کشتند. پس انان چگونه مسلماني بودند بله از اين مسلمان فراوان است که دل مردم مي شکنند و حقوق مردم ضايع مي کنند شبانه به منزل راستگويان هجوم مي آورند و آنان را ماهها در بيغوله ها نگه مي دارند. و به آنها لقب خارجي مي دهند چون اين را از اين زياد ياد گرفتن. دوستان نهصت حسين هر سال با نامها و روشها و گونه ها ي مختلف اتفاق مي افتد .
مشتري يزدان حسين باع متي نقد جان بهر یوسف در بلاد مصر اين بازار نيست
عزيز محمدی


دوستان لطف کردن برامون داستان ارسال کردند بخوانید این داستان های زیبا را .ممنونم از آقایون پور آذر و آقای بگ محمدی.با تشکر
داستانک اول (طنز)
داستانک دوم (صلح)
داستانک سوم (طنز)
داستانک چهارم مواظب رفتارتون باشید که اعمالتون می شود!!
داستانک پنجم (برنامه نویس و مهندس)


به نام خدا
سلام به همه دوستان
هر شروعی را پایانی است و کنار هر شیرینی تلخی .این رسم دنیاست و کاری نمی شود کرد چه بهتر که ما با توجه به شیرینیها ،تلخی ها را فراموش کنیم. ترم آخر هم به پایان رسید و به همین سرعت دوره کارشناسی هم در حال اتمام است.شیرینی مهندس شدن با تلخی جدایی همراه شده ، اما ما میتوانیم این تلخی را هم به شیرینی تبدیل کنیم.
خدای بزرگ را شاکرم که در این مدت مرا با دوستان خوبی آشنا کرد. دوستانی که صادقانه کمکم کردند و خیلی چیزها را به من آموختند و روزهای خوشی را با آنها سپری کردم.برای من تمام این دوره پر ازخاطرات زیباست. ترم آخر هم که خاطر انگیزتر از ترمهای قبلی شد.شناخت دوستان از هم بیشتر شد و با هم راحتتر بودیم.کوه رفتیم،اردو رفتیم،برای وبلاگ جشن تولد گرفتیم،با برخی دوستان سالن گرفتیم وفوتبال بازی کردیم،خلاصه جبران همه ترمهای قبلی را کردیم.
در این مدت از همه همکلاسیها بجز خوبی ندیدم .اگر باعث ناراحتی کسی شدم یا شوخی ای کردم که به کسی برخورده، معذرت می خواهم. قصدم فقط شاد کردن دوستان و صمیمیت بیشتر بود.
ان شاء الله که همه دوستان به آرزوها و خواسته های خویش برسند و آینده بهتری پیش رو داشته باشند.امیدوارم دوستیهایمان تداوم پیدا کرده و در ادامه مسیر زندگی یاری رسان یکدیگر باشیم.
ارادتمند همه – رضا ابری


روزی یک مردی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.








با توجه به درخواس دوستان بخش جدیدی در وبلاگ با نام گزیده ها...گفته ها...بزرگان...مثل...داستان... اضافه نمودیم .تا دوستان در این بخش سخن روز خود را نوشته و بحث کنند.این هم برای نمونه:
تغییر
ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .
یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .
روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .
رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند .
خود را تغییر دهیم نه جهان را


نمیدونم چطوری شروع کنم چون میخوام هر چی تو این دو سال دیدم رو بگم؛از خوبی ها ، خاطرات ، دوستان ٬ اساتید و...
به راحتی میتونم بگم این دوسال جزو بهترین روزهای عمرم بود. چون دنبال دانش و یادگیری بودیم و البته در کنار شما عزیزان ؛عزیزانی که تو خاطر ما نقشی رو گذاشتند که هیچوقت از یادمان نمیره .
شاید خیلی ها از این که این مقطع تموم میشه ناراحتند ولی مطمین باشید با یادآوری این خاطرات و در کنار هم بودن تو آینده میتونیم باز هم لحظات خوبی رو داشته باشیم ؛ پایان تحصیل هیچ دلیلی مبنی بر پایان دوستی نبوده ، نیست و نخواهد بود .
ازهمه همکلاسیها تشکر میکنم همه خوب بودند ؛ هر روز دانشگاه واسمون خاطره بود ، اردو هم سرآمد خاطره ها ؛ بعضی از اساتید هم واقعا" عالی بودند .
البته اینم بگم که شعر وحید به خصوص بیت اولش باعث شد که من این چند خط رو بنویسم:
عشق را بال و پرش دادم وگــفتم که نهان در دل خویــش کنم بارورش در همـــه آن

نصیحت پدر : مثل مداد باش
مهمتر از آنچه می نویسم، مداد است که با آن می نویسم.
می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
با آرزوی موفقیت و شادکامی برای دوستان
محسن اصلانی


به نام خدا
با سلام
زندگی با همه خوشیها و تلخی هایش در حال گذر است و هرگز نمی توان مانع از گذشت زمان شد. زندگی همانند رودیست که ما را از پیچ وخم های پر نشیب و فراز خود گذرانده و در درون گردابهای خود، به خود پیچیده و رها کرده گاهی ما را به تخته سنگ هایی کوبیده و متلاشی کرده و باز دوباره در این مسیر اجزای از هم پاشیده ی ما را به هم پیوند زده تا مارا راهی هدفی والا کند هدفی که تنها در سایه ی عشق به دوست داشتن و عشق به همنوع میسر است.
در این روزها که آخرین روزهای تحصیل ما در سطح کارشناسی است بهتر است به درون خود مراجعه کنیم وتمام اتفاقاتی که در این چند ترم برایمان اتفاق افتاده، چه خوشایند و چه تلخ آنها را در خاطرات زندگی خود ثبت کنیم و همه را گرامی داریم؛ زیرا این خاطرات تلخ و شیرین هزینه ی بسیار سنگینی برای ما تحمیل کرده اند و آن هزینه چیزی نیست جز گذشت عمر!
و دیگر اینکه امیدوارم همه ی ما این سعادت را داشته باشیم که بعد از این تک تک لحظات عمرمان خوش باشد تا بتوانیم در سایه ی لحظه های خوش زندگی، خوش زندگی کنیم و گاهی کمی پا فراتر نهیم و بر آن باشیم تا تلخی ها را شیرین کرده و در مقابل مشکلات ایستادگی کنیم و از خداوند بخواهیم که توفیق زندگانی به ما بدهد نه زنده مانی!
من در این چند ترم از هیچ یک از همکلاسی ها بدی ندیدم و همه ی دوستان خوب بودند البته بعضی از دوستان چه از خانمها و چه از آقایان کمی بیشتر از خوب و بعضی ها خیلی خیلی خوب بودند.
بعضی از خانم ها و آقایان خیلی با ظرفیت و با جنبه، بعضی ها خیلی ساده و صمیمی و خونگرم، بعضی ها شاد و شلوغ و پر نشاط و برخی دیگر محجوب و با وقار و با احساس بودند که تک تک ایشان خاطرات خوشی در ذهن من ثبت کردند.
البته یادم نرفته اینو هم بگم که هر دو اردو خیلی به من خوش گذشت و توانستم نسبت به همه ی دوستان شناخت بهتری داشته باشم و من در این اردوها از دوستان چیزی جز خوبی و صمیمیت ندیدم.
و در نهایت از همه ی دوستان می خواهم اگر بدی از ما دیدند و یا حرفی زدیم که باعث رنجش آنها شد ما را به بزرگواری خود ببخشند.
عشق را بال و پرش دادم وگــفتم که نهان در دل خویــش کنم بارورش در همـــه آن
عشـــق در دل همه با غارت وبــیدادگری آتـشــی در دلـم افکند و نشد راحــت جان
من زسـودای زمان هیچ ندانم که چه سـان دلبــــری دل برد و بــاز دهد اشـــک روان
همه از بهر بســی سود، کند بس ســــودا این چه سوداست که سودش همه باریست گران
تو خود ای ساکن دل ازچه نوازی به درون ســاز غـــم بر دل آشـــفته ی آشـــفته دلان
ای دل از بار غم دوست مکن شکوه که او سـازد آن دل که بسی سوخته با زخم نهـــان
همیشه خوش باشید.
خاتمی


همه مداد رنگی ها مشغول بودند...
به جز مداد سفید... هیچ کس به او کار نمی داد.
همه می گفتند: « تو به هیچ دردی نمی خوری »...
یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ
گم شده بودند.. مـــداد سفید تا صبح کار کرد... ماه کشید ... ستاره کشید ...
و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد.
صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد
تقریبا یک سال پیش روزی که مسئولیت کار در وبلاگ به من محول شد نمی دانستم چکار کنم؟
مشکلات زیادی در مسیرمان بود که به لطف خدا همگی حل شدند.شاید در سخت ترین شرایط و با مشکلات فراوان توانستیم وبلاگ کلاس را به اینجا برسانیم .
در اول کار همه ی بچه ها بهتر از من می توانستند کارهای وبلاگ را انجام دهند اما شاید با امید خدا به اینجا رساندیم که آقای خاتمی میگن 10 دقیقه به 10 دقیقه توسط بچه ها بازدید میشه .
باور کنین من تمام تلاشم رو کردم که از ترم پیش این اتفاق بیفته که حضور بچه ها در وبلاگ پر رنگتر باشه اما نشد که نشد .
شاید ما خوب کار نمی کردیم یا شاید حالا که همه می دونن رفتنین زود زود میان .
ای کاش زودتر از این حضور ها پر رنگتر می شد تا ما هم امید وارتر می شدیم.
و بلاخره منو ببخشین که با نوشته های بدم وبی معنی ام فقط وبلاگتون رو پر کردم که خالی نباشه از همه ممنونم که در این مدت منو تحمل کردن .
در ضمن جای تشکر داره از آقای قاضی طباطبایی که کمک های زیادی برای شروع در وبلاگ و حل مشکلاتم و همچنین رفع ایراداتم به من کردند واقعا ازشون تشکر می کنم.
وبلاگ عزیزم
از این که این مدت منو تحمل کردی ممنونم من تمام تلاشم رو کردم که تو اونجور باشی که باید باشی اما نمی دونم شاید خیلی دیر شد که تورو بعنوان عضوی از کلاس بپذیرن .
شاید مداد رنگی نبودم و مداد سفید بودم اما سعی کردم در روز های سیاه نقاشی ات کنم .
خداحافظ وبلاگ عزیز



خدايا خسته و وامانده ام ديگر رمقي ندارم صبر و حوصله ام پايان يافته، زندگي در نظرم سخت و ملامت بار است مي خواهم از همه فرار کنم مي خواهم به کنج عزلت بگريزم. آه دلم گرفته! در زير بار فشار خرد شده ام.
خدايا به سوي تو مي آيم و از تو کمک ميخواهم جز تو دادرسي و پناه گاهي ندارم. بگذار فقط تو بداني فقط تو از ضمير من آگاه باشي اشک ديدگان خود را به تو تسليم مي کنم.
خدايا کمکم کن! ماه هاست که کم تر به سوي تو آمده ام بيشتر اوقاتم صرف ديگران شده.
خدايا عفوم کن! از علم و دانش کار و کوشش از دنيا و ما في ها، از همه چیز از معلم و مدرسه از زمين و آسمان خسته و سير شده ام.
خدايا خوش دارم مدتي در گوشه خلوتي فقط با تو بگذرانم فقط اشک بريزم فقط ناله کنم و فشارها و عقده هاي دروني ام را خالي کنم.
اي غم اي دوست قديمي من سلام بر تو، بيا که دلم به خاطرت مي تپد.
اي خداي بزرگ معني زندگي را نمي فهمم. چيزهاي که براي ديگران لذت بخش است مرا خسته مي کند اصلا دلم از همه چيز سير شده است حتي از خوشي و لذت متنفرم چيزهايي که ديگران به دنبالش مي دوند من از آن مي گريزم فقط يک فرشته ي آسماني است که هميشه بر قلب و جان من سايه مي افکند هيچ گاه مرا خسته نمي کند فقط يک دوست قديمي است که از اول عمر با او آشنا شده ام و هنوز از مجالست با او لذت مي برم.

فقط يک شربت شيرين يک نور و يک نغمه دلنواز وجود دارد که براي هميشه مفرح است و آن دوست قديمي من غم است.


http://www.4shared.com/file/75439898/7934b144/GasPrices.html


ژاپن: بشدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!
مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند!
هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!
عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!
چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!
اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید!
گینه بی صاحاب!!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!
کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!
پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!
اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!
انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!
ایران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت آ« خسته نباشیدآ» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده؛ که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! او چت می کند! خیابان متر می کند ودر یک کلام عشق و حال می کند! نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است!


گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است.
میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند.
عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین بها ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است
و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس به گونه کامل فروخته شده است.
-- ۱- پرستوی ماده ، زخمی روی زمین افتاده و منتظر پرنده نر است.

۲) - پرستوی نر برای پرستوی ماده با عشق و دلسوزی غذا می آورد .

۳) - پرستوی نر دوباره برای پرستوی زخمی غذا می آورد ولی متوجه بی حرکت بودن وی می شود.بنابر این و می کوشد او را حرکت دهد .

۴) - هنگامی که متوجه مرگ پرستوی ماده می شود شیون سر میدهد .

۵ ) - در کنار جنازه می ایستد و همچنان به ناله می کند.

۶) - در پایان که از مرگ پرستو اطمینان می یابد ، با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می گیرد.



روزی وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره یک کلبه قدیمی ، شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود. به او پوزخندی زد و گفت : دیشب تا صبح ، خودت را برای چه فدا کردی ؟ شمع گفت خودم را فدا کردم تا که پروانه در غربت شب غصه نخورد. خورشید گفت: همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد! شمع گفت: یک عاشق برای خشنودی معشوق خود همه کاری می کند و برای کار خود هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند خورشید به تمسخر گفت : آهای عاشق فداکار، حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی ، دوست داری که چه چیزی بشوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت :شمع....
دوست دارم دوباره شمع شوم خورشید با تعجب گفت : شمع؟؟ شمع گفت: آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و شب پروانه را سحر کنم ، خورشید خشمگین شد و گفت: چیزی بشو مانند من تا سالها زندگی کنی ، نه این که یک شبه نیست و نابود شوی !
شمع لبخندی زد و گفت : من دیشب در کنار پروانه به چیزی رسیدم که تو دراین همه سال زندگیت به آن نرسیدی.من این یک شب را به همه زندگی وعظمت و بزرگی تو نمی دهم. خورشید گفت: تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟ شمع با چشمانی گریان گفت : من از برای خودم گریه نمی کنم ، اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرمید.
سلام بر شما دوستان و همکلاسی های عزیزم و
نظرات را که می خواندم دیدم اکثر بچه ها پایان تحصیلات را به عنوان پایان دوستی اعلام کرده اند که خیلی ناراحت شدم یعنی دوستی ما فقط به این دو سال محدود می شوم؟! مگه می شه برای دوستی زمان تعیین کرد درسته ، قبول دارم که شاید همدیگر را نبنیم ولی می شود باز دوستی هایمان را ادامه دهیم امیدوارم همه دوستی هایمان پایدار باشد با آرزوی موفقیت برای شما دوستان. این
نیز تقدیم به همه اون دوستانی که لطف کردند و به خاطرات نظر دادند.


به نام تنها پناه آشفتگان دیار سرنوشت
روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده ، تمام احساس ها درکنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی،پولداری، عشق و دانایی،صبر،غم،ترس و ...،هر کدام به روش خویش می زیستند تا این که یک روز دانایی به همه گفت : هر چه زودتر این جزیره را ترک کنید ، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت، اگر بمانید غرق می شوید.تمام احساس ها با دستپاچگی قایق های خود را از انبارهای خانه های خود بیرون آوردند و تعمیر کردند. همه چیز از یک طوفان بزرگ آغاز شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوارقایق ها شدند و پاروزنان جزیره را ترک کردند. در این میان ، عشق هم سوار قایقش بود اما به هنگام دور شدن از جزیره ، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی در کنار جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود.


Tabriz University Of Applied Science And Technology
Copyright © 2007-2008 All rights reserved. Powered By BLOGFA.COM